۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه

یه روز دیگه، هیچ روز دیگه ...



پنج شنبه 17/10/88


خیلی وقته که ننوشتم
یادش بخیر 360
از اون روزا خیلی می گذره
یه روز مثل روزای دیگه
دو روز از تولدم گذشته
الان می نویسم خیلی گذشته
می نویسم این 19/10/88 یه تاریخ بیشتر نیست
این روزه که می نویسم
The last laugh
تکرار این آهنگ تو این 17/10/88 تاریخ خیلی به فضای دیدار می خوره چون ما همش در حال خنده ایم
در کل خیلی باحالیم
بی حالیم
آخرین خنده ها
مثل همیشه
یه روز دیگه، یه روز معمولی تر از معمولی
تکرار مداوم
شباهت زیاد این روز با هفته ها قبل
تفاوت، در خنده هاست
می خندم
می خنده ، رو عصابه خنده هاش
می خنده ، تو چشماش پر اشکه
می خنده ، بی تفاوته
می خنده ، خیلی راحته
می خندم دلم درد می گیره
بیمار روحی
شاید واسه همیشه اینجا باقی بمونه
و رابطه ها به سادگی روزها بگذره و تموم بشه
و اون خنده ها
با شیرینی کیک تولدم به پایان برسه
...
شاید ode to simplicity آروم کنه


عکس: نقاشی از ونسان ونگوگ کافه شبانه (کافه گرامافون، هیچ شباهتی نداره)

یه روز سرد
غزاله دی 88







۱۳۸۸ شهریور ۲۱, شنبه

جایی در پشت افق



هنگامی که سایه ها بلندتر می شود

و خورشید غروب می کند

اندوهمان عمیق تر می شود ...

۱۳۸۸ مرداد ۲۶, دوشنبه

نیچه

هنگامی که از خود سخن به میان می آوریم،

دیگر ارزیابی چندان درستی از خود نداریم.
تجربه های کنونی ما هیچ اهلِ پر چانگی نیستند.

اگر بخواهند نیز باز از خود سخن نمی توانند گفت
زیرا واژه کم می آورند.

درباره چیزی واژه ی کافی داریم که آن را دیگر از سر گذرانده باشیم.
گفتاری نیست که ذره ایی خوار شماری در آن نباشد.

زبان را گویی برای چیزهای میانه، نیمه کاره و باز گفتنی ساخته اند وبس.

گوینده همین که زبان باز کرد خود را عامی کرده است.